پا فشاری روی حماقت… !

زهر خندی زنم به این همه حماقت تو

یاوه میگویی و از گفته ی خود دلشادی

تو نخواهی فهمید ز چه من غصه خورم

و به شکرانه ی این حماقتت آزادی

گشته ای واله و شیدا و نخواهی فهمید

دل ندادی که تو بسیااار و عجب وادادی

تو روی سوی خطر های گران و سنگین

و چنان دلنگرانم که چنین آزادی

همه ی سعی من اینست تو را وادارم

حیف و صد حیف که تو احمقی وجان دادی

ترسم از روز خزان و دل رنجور تو یار

ولی انگار مخت را تو به یغما دادی

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *