برگ سبزی… تحفه ی درویش

خسته گشتم من ازین هجر و جفا

تا به کی؟ تا به کجا باید بمانم من جدا

بی قرار و پر تبم همچون شبم

با که گویم کین نباشد بر من خسته روا

در سرای این جهان شیدا شدم

عشق تو نازل شده بر قلب من همچون بلا

این بلا برده مرا تا ناکجا

من نمیدانم زمینی باشدش یا که سماء

بیقرارم ؛ پرتبم ؛ همچون شبم

چون شبی ماتم زده بر کاروان ؛ ماتم سرا

این غم و ماتم فزون هجر توست

برده ای از بد طریقی دل ز ما آخر چرا؟

بگذر از کوی دل ما و نباش

دیگر اندر قلب من نبود توان هجر تو را

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *